رضا قليخان هدايت
1982
مجمع الفصحاء ( فارسي )
هر ساعتكى سينه به منقار برندند * چون جزع برو سينه و چون بسّد منقار شبگير ز گل فاختگان بانگ برآرند * گويى كه سحرگاه همى خواب گزارند ماه سهشبه از بر گردن بنگارند * از غاليه بىآنكه همى غاليه دارند صد بار به روزى در پرها بشمارند * چون نيم دبيرى كه غلط كرده به اشمار هر ساعتكى بط سخنى چند بگويد * در آب جهد جامه دگر بار بشويد در آب كند گردن و در آب برويد * گويى كه مگر چيزى در آب بجويد چون سينه بجنباند و يكلخت بپويد * از هر سر پرّش بجهد صد در شهوار درّاج كند گرد گيا راه تكاپوى * از غاليه عجمى ببرد بر سر هر موى هزمان بكند بانگ نمازى به لب جوى * در سجده رود خيرى با لالهء خودروى تا سرخ كند گردن و تا سبز كند روى * سرخى نه به شنگرفش و سبزى نه به زنگار باد از سمنستان به تك آمد به طلايه * تا حرب كند با سپه ابر نفايه ابر از طرف كوه برآمد دوسه پايه * از شرم به رخسار فروهشت وقايه آورد لآلى به جوال و به عبايه * از ساحل دريا چو حمالان به كتف بار ابر از فزع باد چو از كوه بخيزد * با باد درآويزد و لختى بستيزد تيغى بكشد منكر و بادى بسكيزد * آخر ز پس اندر به هزيمت بگريزد چون مهتر پاكيزه همه حال بريزد * هم درّ بىاندازه و هم لؤلؤ بسيار در مدح خواجه خلف سبحان اللّه جهان نبينى چون شد * ديگرگون باغ و راغ ديگرگون شد شمشاد به بوى زلفك خاتون شد * گلنار به رنگ توزى پرخون شد